تبليغاتX
نا گفته های یک دل پر امید

بابا بزرگ

بابا بزرگ خوبم چهره ات آرامش بخش است برایم. چقدر خالصانه از ما پذیرایی می کنی با بادام و گردو، با چای داغ تو استکان های لب طلایی کمر باریک. بابا حاجی من، چقدر دل تنگ مهربانی تو می شوم. چقدر غرورت را دوست دارم. با این کمر خمیده و با آن پا دردت، هنوز پایت را جلوی ما دراز نمی کنی. ما که از شما کوچکتریم. همیشه من را با مادرم اشتباه میگیری. آخر چشمانت کم سو شده اند. اما چه مغروری که نمی خواهی بگویی. رادیو آمریکایت هنوز بعد سالها به راه است. از من هم بهتر از حال و روز دنیا خبر داری. چقدر تعجب می کنم وقتی آینده جنگ عراق رو پیش بینی می کنی. وقتی از اینکه قبولی در رشته برق سخت تر از قبولی در مهندسی شیمی است، می گویی و من را جلوی یاسر ضایع می کنی! چقدر زیبا و مهربان برایمان توضیح می دهی که زندگی پر از فراز و نشیب است و ما باید که به خدا اعتماد کنیم و توکل و به هم دل ببندیم تا موانع را پشت سر بگذاریم. این را که می گویی یاد بی بی می افتم. خدا رحمتش کند. کمرش خم بود اما از آن پله های کذایی بالا می رفت تا برایمان انجیر خشک بیاورد. می گفت مامان جان ما را ببخش دارایی من و بابا همینه. به خدا امسال کسی نبود بره انجیر بچینه. اینا رو مخصوص تو نگه داشتم. پارسال محصول بهتری داشتیم. اما نیامدی. و لب بر می چید و اشک بر گونه اش جاری می شد که: می دانم شماها هم سرتان شلوغه. باید درس بخوانید. و این را که می گفتی حالم از هرچه درس و کتاب بود به هم می خورد. چه گنجی بود بی بی.

 

یادم می آمد آن روزی که آن دزد نامرد به خانه ات آمده بود. یک پیرمرد و پیرزن در خانه تنها بودید که صدای پاهایش را می شنوید. پشت پنجره می روی و سایه غول پیکرش را می بینی. می ترسی. من هم بودم می ترسیدم. این زعفران هم عجب گنجی است. پنهان کردنش ممکن نیست. همیشه بویش جایش را لو می دهد. باهمان ذکاوت همیشگی صدا میکنی: محمد، حسن، مادرجان پاشید ببینید کی رو بومه! و دزدها فرار می کنند. اما تنها بودید. نه محمدی بود نه حسنی که پیشتان باشد. که مراقبتان باشد در این ایام پیری. که استکانی برایتان آب بزند و چایی بریزد. بی بی جان صدای قرآن خواندنت هنوز در گوش من و همه نوه ها و نتیجه هایت هست. آرزویم این بود که روز عقدم بیایی و قدم بر چشمانم بگذاری و زندگی ام از بودن تو برکت بگیره. چقدر حسودی کردم به مینا که بعد از عروسی او رفتی...

حالا بابا حاجی ما به امید تو به آنجا می آییم. رنگ و بوی مزرعه زعفران از وجود توست. تو را به خدا، تو را به جان بی بی، لج نکن. کمی غذا بخور. ما می خواهیم روز پدر امسال را به تو تبریک بگوییم. بابا حاجی بمان. می خواهم با لباس عروس بیایم و دستانت را ببوسم.

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 11:28  توسط دخترک دشت زعفران  | 


 

 

 

متن زیر رو یکی از دوستانم برام میل زده بود. جالبه:

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه مطلب را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 11:0  توسط دخترک دشت زعفران  | 


 

روز  مادر  مبارک.

 

مادر خوبم هر روز که می گذره بیشتر  قدر  شما   رو  می دونم.

 

یکی دو روزه خیلی سرم شلوغه. دلم می خواد راجع به مادرم بنویسم...

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 14:16  توسط دخترک دشت زعفران 


اگر کمی مسائل جامعه براتون مهم باشه و یا اگه هرازگاهی سری به روزنامه ها و تلویزیون بزنید متوجه خواهید شد که فریاد "صرفه جویی کنید" از هر کوی و بامی برخواسته.

و انصافاً پر بیراه هم نگفته اند چون کسانی هستند که در مصرف بیش از اندازه گوی سبقت رو از دیگران ربودند! این اصراف کاری ابعاد گوناگونی هم داره مثل اسراف در مصرف برق، آب و حتی خوراکی ها.

مثلاً نمی دونم چه ضرورتی داره وقتی همه افراد منزل در یک اتاق کنار هم نشستن و با هم گپ می زنن، باید برق اتاقهای دیگه روشن باشه؟ چرا نباید از نورهای سفید و کم مصرفتر استفاده کرد؟ البته در پرانتز عرض کنم که کیفیت نامرغوب لامپ های کم مصرف رو تایید می کنم اما معتقد هستم نور سفید مثل لامپ های مهتابی، هم کم مصرف تر هستند هم آرامش بیشتری به محیط میدهند. ترکیب نور سفید با یک کم مصرف زرد میتونه محیط خوبی رو مهیا کنه.

شاید گزارشی رو که چند روز پیش در مورد قطع برق در عراق اون هم موقع امتحان های بچه های عراقی از تلویزیون پخش شد دیده باشید. اگر مردم بدونند که هم وطن های خودمون هم تو اهواز که گرمای بالای 40 درجه اون بدون کولر گازی قابل تحمل نیست، روزی 4 -5 ساعت برق ندارند آیا باز هم در مصرف بی رویه برق اصرار خوهند داشت؟ اگر هرکدوم از ما فقط از روشن کردن یک لامپ کوچک اضافی خودداری کنیم حتماً کمک بزرگی به خودمون و مردممون کردیم. به اعتقاد من این بحث هیچ ربطی هم به نوع اداره مملکت و باقی مسائلی که خیلی ها مطرح می کنن نداره. ما باید یاد بگیریم که چطور مصرف کنیم. باید یاد بگیریم که بابت تمام انرژی هایی هایی که داریم وقت و نیرو صرف شده و مصرف نابجا تلف کردن این زحماته. مثل نان که برامون حرمت داره. از قدیم یاد گرفتیم که نون حرمت داره. نه تنها اون رو روی زمین نمی ریزیم بلکه ضایعات اون رو (که به لطف نانوایی های جدید کم هم نیست!) از باقی ضایعات جدا نگهداری می کنیم. کاش چنین فرهنگی رو راجع به مصرف آب و برق هم داشتیم.

حتی بسیاری از افراد در مصرف خوردنی ها هم زیاده روی می کنند. غذاهای نیمه خورده شده به راحتی دور ریخته می شن. خیلی ها بسیاری از میوه ها مثل سیب و هلو رو تا انتها نمی خورند و باقی اونها رو دور می ریزند.

چه بر سر فرهنگ مصرف ما اومده؟

همه ما نکات ریزی رو در مورد مصرف به خاطر داریم:

1-    همیشه یکی از دانه های انار مال بهشته پس انار باید تا انتها خورده بشه چون در غیر این صورت ممکنه دانه بهشتی از دانه هایی باشه که دور ریخته میشه.

2-    هر میوه ی نوبرانه ای رو که می خوری 3 تا صلوات بفرست: یکی برای اینکه بعد از یک سال دوباره تونستی از این میوه استفاده کنی( یعنی زنده بودی و استطاعت خرید این رو داشتی) یکی برای اینکه خدا به کشورت و محصولاتش برکت داده تا دوباره از این محصول در زمین ها و باغ ها کشت شده و سوم برای اینکه  از خدا بخوای این میوه رو در اختیار دیگران هم قرار بده.

3-    وقتی برنج رو می شویید حتی یک دانه برنج هم نباید دور ریخته بشه چون جزو گناهان خیلی بزرگه!

4-    هنگام پاک کردن سبزی همیشه یک ساقه هست به نام برکت. سبزی رو باید با نهایت دقت پاک کرد وگرنه اگر برگ های مفید اون رو دور بریزید ممکنه برکت سبزی رو هم دور ریخته باشید و خدا برکت رو از خونه شما ببره.

و خیلی از توصیه های دیگه که شاید در ظاهر ساده و تا حدی خرافاتی به نظر بیان ولی حکمتی پشتشونه و اون ترویج فرهنگ درست مصرف کردنه و خودداری از اصراف.

می دونم که این موضوع خیلی تکراری به نظر میرسه. اما اگه شما هم ساعت ها در پشت ترافیک -که به دلیل رفتن برق شکل گرفته- گیر می کردید یا اگر موقع امتحان فاینال -که همین طوری هم آدم وقت کم میاره- مجبور بودید دائم خودتون رو باد بزنید و با باز کردن درب و پنجره ها سر و صدای بیرون رو تحمل کنید یا اگه شما هم در اوج گرمای تابستان آب منزلتون ساعت ها قطع بشه، شاید بیشتر به فکر پیدا کردن راه حل و یا یافتن مقصر بیافتید.

چیزی که من می دونم اینه که همه باید یه کاری بکنیم...

راستی خیلی خوشحالم! چون بالاخره دوره زبان انگلیسی به اتمام رسید. از تابستون دوباره آلمانی رو ادامه می دم.

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 16:6  توسط دخترک دشت زعفران  | 


اعتماد به نفس بر خلاف اونچه که شاید تصور بشه یک امر کاملا نسبی  است. رفتار دیگران در میزان اعتماد به نفس ما می تونه بسیار موثر باشه. شاید برای خیلی از شما هم پیش اومده باشه که در مقابل فردی احساس رضایت از خود دارید و در مقابل فرد دیگه خموده و مشوش هستید. در نتیجه می شه برداشت کرد که رفتار هر فرد نه تنها برای خود اون شخص موثر و نمایانگر شخصیت اوست، بلکه در دیگران هم بسیار اثر گذاره. اگر شما در تمام لحظات تمایل به تعریف و تمجید از خودتون دارید، باید این رو بدونید که این امر ممکنه اعتماد به نفس طرف مقابل رو پائین بیاره. پس شاید بشه گفت که رفتار ما با دیگران تا حد زیادی در نوع برخورد اونها موثره. اگر می بینیم که دیگران از دوستی با ما کنار می گیرند شاید به این دلیل هست که رفتار ما باعث شده اونها احساس کوچک بودن کنند و تمایل داشته باشند که با کسی هم صحبت شوند که اعتماد به نفس آنها را افزایش دهد. این اعتماد به نفس دادن به معنای تعریف و تمجید بی جا و تملق و چاپلوسی نیست. چون اینگونه تملقات طول عمر زیادی ندارند و غیر از افراد احمق کسی به آنها دل نمی بندد. بلکه بهترین راه می تواند دیدن نقاط مثبت اطرافیان باشد. آیا دوستان ما نقاط مثبتی ندارند که بشه ازشون یاد گرفت؟ به اعتقاد من حتی بدترین انسانها هم چیزی برای یاد گرفتن دارند. فقط باید خوب نگاه کرد. پس چه بهتر که با دیدن خوبی های دیگران هم در اعتماد به نفس دوستانمون کمک کنیم و هم گنجینه­ای از نکات خوب اخلاقی برای خودمون جمع آوری کنیم.

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 15:6  توسط دخترک دشت زعفران  |